همسایه ی گل ها!
باز در خاطر من زنده شده
یاد آن روز که آنجا بودیم
توی آن کوچه بن بست قشنگ
همه همسایه ی گلها بودیم
روی قالیچه ی بی بی همگی
عصرها پای سماور بودیم
مثل گنجشک و کبوترها ,در
سایه ی کاج و صنوبر بودیم
بی بی آهسته "دوبیتی" می خواند
آسمان دلش آبی می شد
عطر یاس لب دیوار پر از
غم پنهانی بی بی میشد
حیف رفتیم از آنجا و... فقط
در دلم خاطره هایش باقی است
توی این کوچه در این خانه ی تنگ
خبر از کاج و صنوبرها نیست
من اینجایم و در جای دگر
دل من ساکت و تنها مانده
توی آن کوچه بن بست در آن
خانه ی کاه گلی جا مانده *افسانه شعبان نژاد*
***************************************
نمیدونم تا چه حد این شعر رو با عمق وجودتون حس کردید!اما من هر بار این شعر رو میخونم یه حس زیبا و ژرفی بهم میده وگاهی انقدر این شعر رو با وجودم احساس میکنم که یه بغض گلوم رو میگیره و دلم میخواد گریه کنم.همیشه خاطرات قشنگ و زیبا ی ما آدمها تکرار نشدنیه.مثل همین شعر که دیگه برای خیلی ها فقط یه حسرت شده که هیچ وقت هیچ .قت هیچ وقت بر نمی گرده و تکرار نمیشه!خونه ی کاه گلی.حوض.دو بیتی.بی بی .عطر گل یاس در اون حیاط.بوی نون هایی که مادربزرگ می پخت....