تبليغاتX
در کوچه سار شب

در کوچه سار شب

همسایه ی گل ها!

باز در خاطر من زنده شده

یاد آن روز که آنجا بودیم

توی آن کوچه بن بست قشنگ

همه همسایه ی گلها بودیم

روی قالیچه ی بی بی همگی

عصرها پای سماور بودیم

مثل گنجشک و کبوترها ,در

سایه ی کاج و صنوبر بودیم

بی بی آهسته "دوبیتی" می خواند

آسمان دلش آبی می شد

عطر یاس لب دیوار پر از

غم پنهانی بی بی میشد

حیف رفتیم از آنجا و... فقط

در دلم خاطره هایش باقی است

توی این کوچه در این خانه ی تنگ

خبر از کاج و صنوبرها نیست

من اینجایم و در جای دگر

دل من ساکت و تنها مانده

توی آن کوچه بن بست در آن

خانه ی کاه گلی جا مانده *افسانه شعبان نژاد*

***************************************

نمیدونم تا چه حد این شعر رو با عمق وجودتون حس کردید!اما من هر بار این شعر رو میخونم یه حس زیبا و ژرفی بهم میده وگاهی انقدر این شعر رو با وجودم احساس میکنم که یه بغض گلوم رو میگیره و دلم میخواد گریه کنم.همیشه خاطرات قشنگ و زیبا ی ما آدمها تکرار نشدنیه.مثل همین شعر که دیگه برای خیلی ها فقط یه حسرت شده که هیچ وقت هیچ .قت هیچ وقت بر نمی گرده و تکرار نمیشه!خونه ی کاه گلی.حوض.دو بیتی.بی بی .عطر گل یاس در اون حیاط.بوی نون هایی که مادربزرگ می پخت....



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 17:47  توسط فائزه  | 

انتظارت جلوه گاه جان من

ما ظهور نور را با طلوع هر سپیده آه می کشیم....

********

از بی کران سبز اقیانوس غیبت می آید تا ساحل چشم انتظاران

آید به گوش از آسمان این است مهدی,خیزد خروش از تشنگان این است باران

********

تاریخ در غیاب تو بی تاب است

آشفته خواب و خسته به بی راهه می رود

********

خلق بی قرار در تو پی تو شعرهایی را تکرار میکنند....ای آیت عدالت موعود ای عمق انتظار...در گیر و دار حادثه دریاب عاشقان حضورت را....

*******

طلوع کن بهار من سر آور انتظار من    مرغ طرب در این خزان سرودگر نمی شود

*******

این روزها که میگذرد هر روز ,در انتظار آمدنت هستم

ای روز آفتابی,ای مثل چشمهای خدا آبی

ای روز آمدن,ای مثل روز آمدنت روشن 

این روزها که میگذرد هر روز ,در انتظار آمدنت هستم

اما با من بگو من نیز در روزگار آمدنت هستم؟؟

*******

عمری در آرزوی تو بودیم و پیر شد آن طفل انتظار که بر در گماشتیم

*******

در انتظارت خواندیم یک شعر عاقانه,بگو آیا کی می رسی به خانه ی بیداران,صبح از کدام کوچه تو می آیی؟!

*******

                                    ***نامه***

دلم انگاری گرفته قد بغض یا کریما     

عصر جمعه توی ایوون میشینم مثل قدیما

تو دلم میگم آقاجون تو مرادی من مریدم   

من به اندازه ی وسعم طعم عشقتو چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم  

یعنی تو چشمه چشمات با نگات وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت هر کی تنهاس توی دنیا

یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه آقا

کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 13:25  توسط فائزه  | 

خداوندا خودت گفتی همین نزدیک نزدیکی

از اشک نیمه شب هایم ، چقدرتا آسمون راهه ؟             

تو گفتی صبح نزدیکه ، بساط شب نمی مونه

که این چشم نخوابیده ، ببین تا صبح بیداره

خداوندا خودت گفتی ،  بخونم پاسخم میدی

روا کن حاجت دل رو ، دلم بد جوری بی تابه

تو یادت هست پرسیدی ، از احوال دل تنگم

به تو آهسته می گویم ، فقط می سوزه ، می سازه

یه تکه ابر خاکستر ، گرفته روی خورشید  رو

از اون ابرا که می دونی ، نه رد می شه ، نه می باره

اگر چه شاخه های مهر ، دگر خشکیده شد اینجا

هنوزم عاشق نوری ، نهال صبر می کاره

تو گفتی باز هم روزی ، من و آغوش گرم تو

ولی شیطون بی آزرم ، درخت تازه می کاره

خودت گفتی دعا کردن ، کلید قفل حاجاته

کلید بنده ات اما ، کنون در چاه افتاده

در این بازیچه دنیا ، که گاهی عقل گاهی عشق

هزاران شکر کین عقلم ، به نرد عشق می بازه

خداوندا ، تویی تو ، این منم من ، نکته هم اینجاست

که این من های بی من ، بر خدایی چون تو می نازه

چه حالی داره اون دستی ، که دستش را تو می گیری

همون چشمی که می گریه ، همون لب ها که می ناله

من و این کاسه خالی ، تو و اون مهر ربانی

شنیدم عشق پاکش رو ، میون کاسه میزاره

صدای کوته ما و مقام عرش تو هیهات

تو گوش خود فرود آور ، صدایم بند این خاکه

سرایم این دل تنگ و مرا دعوت ز تو ، اما

خدایی این دل تنگم ، همش امید می کاره

کی گفته مرگ پروانه ، دلیلش شعله شمعه

که عشق سوزونده این بال و، به پای شمع می زاره

چه زیبا قسمتی کردی بساط بنده خود را

تو و ایات زیبایت ، من و چشمی که می باره

نميشه با كسي گفتن ، حدیث با تو بودن را

نداره مرهمی جز تو ، دل عاشق که بیماره

کی گفته رانده ای من را ، تویی که باز می خوانی

قسم بر چشم بارانی ، دلم در فکر دیداره

کی گفته ساحتش بالا و دست حاجتم کوتاه

قسم  ، کین عشق می تونه ، اگه این عقل بگذاره

...................................................

شاعر:کیوان شاهبداغی


سلام دوستای عزیزم.این پستو بخاطر یکی از دوستای عزیزم زدم.خیلی دوسش دارم.و امیدوارم از این پست خوشش بیاد...

امیدوارم بیاد و این شعرو بخونه حتما...امیدوارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 23:12  توسط فائزه  | 

خیال

هرچند خیال کردم گام هایم به سمت افقی بی بازگشت می رود,اما این افق و انتها از بدو حرکت  وآغازین گام,بازگشت مطلق بوده است.همچون راه و مسیر همه ی خلق و همه ی عالم که انتها ی همه منتهی به مدار توست...

خداوند!!!با آنکه برای همه گاه بدرقه سفری خوش برای همه آرزو کردی چرا بعضمان سفر به سلامت می بریم و بازگشتمان شادمانیم و بعضمان اندوه وغم و گریه حاصل سفر نا خوشمان می شود؟!و هیچ از خنده نصیب لب هامان نمی شود؟!!

می دانم خداوند!می دانم پروردگار!! می دانم که شادمانی و خنده ام ,لبخند جاودان خداوندی ات را بر می انگیزد و خوب تر می دانم که غم و گریه ام را دوست نمی داری و نمی پسندی...

پس خداوندم!!چه نالایقم اگر از بازگشت سفر بندگی ام گریه و غم سوغات آورده باشم...

و به راستی چه شکری می شود که بنده ای شادمان و خندان بازگردد به سویت آنگونه که دوست داری....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 13:34  توسط فائزه  | 

مرغ باغ ملکوت

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام؟آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بودست مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین می دانم

رخت خود باز برانم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم(نی ام) از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اندر بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بردوست

به امید سر کویش پر وبالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوارم

یا کدامین که سخن می نهد اندر دهنم

تابه تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

.................................................................

مدتها بود دنبال این شعر میگشتم تا اینکه یه روز این شعر بسیار زیبا رو تو دفتر شعر پدرم پیدا کردم و الانم که تو وبلاگم نوشتم......

امیدوارم شما هم مثل من از این شعر پرمحتوا و تامل برانگیز لذت ببرید!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 15:41  توسط فائزه  | 

از تو کجا گریزم؟!

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینم

ای گردنم ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت ,چو آینه ست شش رو

وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

گربندم این بصر را,ور بگسلم نظر را

ای دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم

.....................................................

این شعر هم یکی از زیباترین شعرای مولاناست که شخصا  این شعر رو دوست دارم و ازش لذت می برم."ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟؟؟!!"

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 22:22  توسط فائزه  | 

حقیقت

ما به کودکی می مانیم که در کنار دریا در حال گردش است.ابتدا به خاطر پیدا کردن سنگ ریزه ای صاف و شفاف با دیدن صدفی زیبا و خوش رنگ غرق در شادی می شود ,در حالیکه که اقیانوس بی کران,حقیقت ناشناخته و دست نخورده ی رو به روی گستردگی است!!!(نیوتون)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 22:18  توسط فائزه  | 

عیدتون مبارک!!!!!!!!

چه سنت قشنگیه به دست آوردن دلها

خط کشیدن رو دفتر جدول ضرب مشکلها

چه سنت قشنگیه کمک به مرگ غصه ها

همیشه مهربون شدن دوست شبیه قصه ها

چه سنت قشنگیه چیدن هفت سین و دعا

سپردن سالی که رفت به دفتر خاطره ها ...

.................................................................................

دوستان عزیزم عیدتون مبارک.امیدورام تو سال جدید همتون به هر چی آرزوی خوبه برسید...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:49  توسط فائزه  | 

عشق!!

خداوندا!مادام که دست نیازم به سویت دراز است,پرسشم از خویش و از غیر است که من بی مقدار که اگر دست یاریگر تو یاری اش نکند,حتی یارای یاری خویشم نیست.پس چگونه باید یار یاری چون تو باشم که خود یار و یاری گر و یاوری دارد؟!!

و پرودگار! آفردیگار و یار و یار و یار و یاور من!در پس این پرسش,دانایی اندک آدمی ام پاسخ می دهد انگار,که یاری کردن تو و یار بودن با تو همان است که که پیوسته دست نیازم  به سوی تو باشد و بس!و پیوسته خواهان و خواستار و خاطرخواه یاری چون تو باشم و آنکه بر اجرا و اشاعه ی خواسته های تو ثابت قدم باشد.

و خداوند !اینها گفتم همه از سر نیاز بود و از سر "عشق" و اصرار و ابرام بر خویش که دست از یاری ات نشویم ,که دست از یاری ام نشویی و در یاری و دوستی با خودت,اگر لایقم,که نیستم,اگر درخورم که نیستم و اگر شایسته ام که نیستم,اما به همه ی نیستیم ثابت قدمم بداری و پایدارم کنی و هماره ,هماره یارم باشی!!

........................................................................................................................................

دوستان سلام.خوبید؟

پیشنهاد میدم به وبلاگ"آقای کیوان شاهبداغی " سر بزنید و شعر"خدا را دیده ای آیا؟" رو بخونید.من که خیلی شعرهای ایشون رو دوست دارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 19:43  توسط فائزه  | 

در انتظار مقدمت...

این روزها که می گذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم

ای روز آفتابی

ای مثل چشم های خدا ,آبی

ای روز آمدن

ای مثل روز آمدنت روشن

این روزها که می گذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم

                 اما با من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟؟؟!!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 12:44  توسط فائزه  | 

عزیز

خاطراتی روشن

کودکی,خانه ی گرم

ردپایی در برف

از دل بارش یخ کرده و سرد

مادرم می آید

سبزی آش به دست

کوبه ی در را آهسته گرفت

تا که آشفته نگردد خوابم

هشتی و حوض و تبسم بر لب

شربت سینه و دستی لرزان

کرسی گرم و سماور روشن

گالش مشکی او خیس شده ست

شال خود را به کسی بخشیده

سرفه ام می گیرد

گوشه ی لپ خودش می زند او

آش شوربا و کمی شربت و یک عالمه عشق

مشق من را هم آهسته نوشت

چادر خیسش را روی پیشانی تبدار گذاشت

دست یخ کرده ی پر مهرش را میبوسم

و به او می گویم

دوستت دارم عشق,نروی از یادم

نور شمعی و نخوابیدن تا وقت سحر

و اذان ,سجاده ی او,سرفه ی من

خاطراتی از عشق

کودکی ,خانه و آرامش گرم

یاد ایام عزیزی که چنان برق گذشت

اینک کنار ماست

او با نگاه به لب های بسته ام,تب می کند هنوز

با قامتی شکسته ز طوفان روزگار

باچشم های بی فروغ

با دست های نحیف که خشکند و بی رمق

اینجا کنار ماست

می بافد او هنوز,با عشق گیسوان دخترکان عزیز را

آشی که می پزد,همه جا بوی عاشقی ست

می داند او,آنچه تو گم میکنی کجاست

دیگر به سجده ی قامت او خم نمی شود

آری نشسته ,به خدا می برد نماز

هرگز چنین مباد,نباشد کنار ما

با او خدا,به خدا,در کنار ماست

او راز دار مگو های در گلوست

او در کنار سفره ,یاد حیاط است و یا کریم

او مادرانه نفس می کشد هنوز

دیشب,دوباره پتو روی من کشید

حاجت اگر کنم,نگفته به او,خدمت خداست

پولی به لای مصحف و ذکری بر روی لب

با عشق,پیش خدا چانه می زند

استاد عاشقی است

آری,عزیز,بنده ی حاجت روای اوست

آه,ای ستون زندگی ام

مادرم

        عزیز

.........................................................................................................................................

شاعر:کیوان شاهبداغی

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:26  توسط فائزه  | 

سمت خدا

از میان همه ی آفرینش,زمین و از به جان و بی جان,تنها من,"انسان",بار امانتی که آسمان حتی نتوانست به دوش کشید را پذیرفتم و امانت  به دوش خویش,و خویش به دوش دنیا انداختم.آنگاه با تمام تسلطت بر من,گمان تسلط بر دنیا,مرا بند خویش ساخت و من"انسان",به تصور سلطه بر دنیا و به قصد افسار زدن بر روزگار بر خویش,بند و افسار سلطه ام کرد.

خداوند!!گمان سلطه ام بر دنیا و امانت,خداوند!!مرا به ستم و نادانی میخواند ومن چه می دانستم ؟!!!خداوند!!که این ستم و نادانی بر خویش می کنم .تبر بر پای خویش می کوبم و نه دنیا!!

و من,"انسان" ,هنوز و هنوز در اندیشه ی سلطه بر امانتی که از من نیست,از من نیست خداوند!!و هنوز گرم ستم بر روزگاری که انگار....اما این این ستم بر من است و هنوز نمی دانم!!!!هنوز....

خداوند...!!!

                 نزدیکتر از .......

                                     "اقرب من حبل الورید"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 15:46  توسط فائزه  | 

عمر

عمر بر امید فردا میرود غافلانه سوی غوغا میرود

روزگار خویش را امروز دان بنگرش تا بر چه سودا میرود

گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت

هر نفس از کیسه ی ما می رود

مرگ یک یک میبرد وز هیبتش عاقلان را رنگ و سیما می برد

مرگ در ره ایستاده منتظر خواجه بر عزم تماشا می رود

مرگ از خاطر به ما نزدیکتر خاطر غافل کجاها می رود

تن مپرور زانکه قربانیست تن دل بپرور دل به بالا می رود

چرب و شیرین کم ده ای مردار را زانکه تن پرور رسوا می رود

چرب و شیرین ده ز حکمت روح را تا قوی گردد که آنحا میرود

................................................................................

شعر از:مولانا

از اونجایی که من عاشق شعرای مولانا هستم این شعرو نوشتم.



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 14:15  توسط فائزه  | 

اشکی در گذر گاه تاریخ...

از همان روزی که دست حضرت قابیل
 گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
 زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
"آدمیت مرد"     گرچه آدم زنده بود
 از همان روزی که یوسف را برادران به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
"آدمیت مرده بود"
بعد دنیا پر شد از آدم و این آسیاب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
 ای دریغ!!!!!
                آدمیت بر نگشت
 قرن ها! روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی,پاکی ,مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
                               از فغان یک قناری در قفس!!!
از غم یک مرد در زنجیر 
                         حتی قاتلی بر دار!!
اشک در چشمان و آهم در گلوست!!
وندر این ایام ,زهرم در پیاله ,زهرمارم در سبوست!
مرگ او را از کی باور کنم؟!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 وای !!جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
                         در میان این مردمی با این مصیبت ها صبور!!

صحبت از مرگ محبت ,مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است!! .......................................................................................................................................... شعر از:فریدون مشیری
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 19:21  توسط فائزه  | 

Joys & Sorrows

سلام دوستان گلم.مطالبی که تو این وبلاگ مینویسم شاید اصلا ربطی به اسم وبلاگم نداشته باشه.ولی من این مطالبو دوست دارم و فکر میکنم شما هم خوشتون بیاد.نظر یادتون نره عزیزان.مررررسی.

I have in my hands two boxes

which God gave me to hold

He said ,"put all ur sorrows in the black one

And all your joys in the gold

I obeyed His words,and in the two boxes

Both my joys & sorrows I stored

But though the gold became heavier each day

The black was as light as before.

With curiosity, I opened the black

And I saw ,in the base, a hole

I showed it to God,and wondered where my sorrows could be.

He smiled a gentle smile & said,"my child, they,re  all here with me"

I asked God why he gave me the boxes,

Why the gold and the black with the hole?

he said:"my child, the gold is for ur blessings to count, the black is for you to let go"

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:13  توسط فائزه  | 

English,English

سلام دوستان عزیزم.پست ایندفعه چند اصطلاح رایج در زبان انگلیسه.امیدوارم خوشتون بیاد.

ترک عادت کردنkich a habit

خدا نکنه   god forbids

زبونتو گاز بگیر   bite your tongue

جنبه ی شوخی داره   take a joke

چه برسه به ما let alone us

سر تا پا گوشیم  we are all ear

التماست میکنم  I beg of you

مشکوک بودن  lam in doubt

منو سرکار نذار  don,t pull my leg

برای روز مبادا  for rain day

ثواب  good deed

چپ چپ نگاه کردن  look dagger at somebody

پیاده شو با هم بریم  where is the fire

دندان روی جگر بذار.تند نرو  hold your horses

بچه ها علم شنگه به پا کردن  children throw trantrum

توکل بر خدا کردن   trust in divine providence

خدا می رسونه the lord will provide

حاضرم براش قسم بخورم h would put my signture/name on it

بحر را در کوزه ای ریختن  put a quart into a point pot

حرفمو نشنیده بگیر /شتر دیدی ندیدی  don,t quote me on this

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 16:3  توسط فائزه  | 

سیب

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

           خانه ی کوچک ما

                                 سیب نداشت!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 21:32  توسط فائزه  |